تابع X

روزی وارد کوچه ای غریبه شدم تا دمپایی بفروشم! پسر دمپایی فروش را همه مردم شهر می شناختند با آن دمپاییهای یکدست و یکجور و یک نوعش!
دمپاییها شماره نداشتند اما تمام خریدارها می توانستند جفت پای خود را در میان انبوه لنگه دمپاییها بیابند و به پا کنند.
آن روز من وقتی وارد کوچه شدم ترسیدم اما دوست داشتم تا مشتریهای جدید پیدا کنم پس رفتم جلو و چرخ دستی را حل می دادم و داد میزدم دمپایی! دمپایی!
در اثنای فریادزدن بودم که تعدادی جلویم را سدکردند! یکیشان گفت: کی اجازه داده وارد کوچه ما بشوی!
در میانشان دختری بود که بدجوری نگاهم میکرد! و انگار محور و بهانه قشنگ اتحاد تمام آنها بود.
گفتم: حیف خانم پیشتونه مگه نه جوابتونو می دادم! مگه زمین خدا رو خریدید؟ مگه ارث باباتونه؟ ....
ضربه های چوب و زنجیر و کمربند بود که بر تنم میزدند! چرخم را برداشتم و فرارکردم تا بیش ازین شرمنده جسم نهیفم نشوم.
گذشت اما امروز به قائده ای در میان ایرانیها پی بردم و آن تابعیت است. که ساختار و تعریف ویژه ای دارد.
من تابع آن کوچه نبودم و کتک خوردم!
حال مثالی بزنم! اگر شما روزی به دلیل اختلاف با پدر و مادر به سازمان ثبت احوال بروید و تقاضا کنید که اسم پدرتان از شناسنامه تان حذف شودُ یا اسم شما از شناسنامه پدرتان یا مادرتان!
بعد از این کار آیا می توانید به خانه و محیط خانواده برگردید؟ آیا اگر جسارت کنید و برگردید فکر نمیکنید که نگاه خانواده نسبت به شما تغییر کرده است؟
این قانون ریاضی که معروف و مهم است از رابطه میان ما آدمیان استخراج شده است و رابطه و نحوه رابطه نیز ار فواعد خانواده ناشی میشود.
قانون تابعیت که امروزه مد شده است ۳۰ سال پیش برای روشنفکران ما نیز غریب و دوربود و تغییر تابعیت یک ایرانی معنای خیانت و وطن فروشی و بیفرهنگی و فرومایگی بود ولی بعد از انقلاب به بهانه های سیاسی این قباحت مثل بسیاری موارد شکسته شد و تا حدی که امروزه نشانه روشنفکری و فرهنگی پیداکرده است.
شاید نتوانستم مطلب را خوب بشکافم ولی با هوشیار باشیم که به کجا میرویم! و یا به کجا میبرندمان!
اگر هوشیار باشیم با بسیاری همراه نمی شویم و با بسیاری نیز بیگانه نمی شویم.
شاید تنها بمانیم و بترسیم! اما نباید نگران شد... در باره این موضوع بیشتر خواهم نوشت تا بعد...
نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت
پس كي ماه فلسفه ميآموزد؟

اگر تكيه گاهي شود پيدا؛ مي توان روي 2 پا، حتي 1 پا؛ يا حتي در هوا ايستاد؛ بعد با تمأنينه دل به ديوار لم داد و گفت:
راستي مي شود به ماه فلسفه آموخت؟!
چرا پس دختركان زيباي مدرسه حجاب، بي پرده مي درند؟!
شايد اين سوسوهاي اميدي كه از درزهاي ديوار و خرابههاي آلوده به خاك، خاك برسر لودگان مفت خور و مفت خر مي ريزند، كمي زخمهاي چركين اين پيرچه درخت را تسكين دهد.
شايد اين سالهاي تنهايي را در كنار اين مسلولان مسلماني و اندكي در پياده روهاي سنگ فرش شده و شيشه باغهاي شكسته بگذرانم. اين نيز امتحاني است براي سالهاي آموزش و تجربه!
بي ميل خود نرفتم از اين شهر ظلم
چون مي روم، رسم آخر به شهر عشق
شايد اين بهانههاي قشنگ زندگي نجاتم دهد از قصههاي بيدلي و دردهاي زهرآگين و جگر پارهپاره كن. آنان كه عشق را خوردند لاي نانهاي برشته، با دسر ترپچه و سوس گوجه! در آيندهاي ديگر كه خواهد آمد، سرنوشت عشق را لاي پنير پيتزا و بيف استراگانو و چيپ استراگانو رقم خواهند زد. آري آري، مرغ دلم باز براي رفتن به سوي شهر عشق 1 پا دارد.
دل كه دينار نيست خرجش كني و تمام شود، چك هم نيست كه مثل اينان برگهايش محدود باشد و هي بكشي بي محل!
دل را خرج كن بي قيد!!!!!! كه لاقيدي به سرفههاي اين مسلولان مسلماني ثمر دارد.
نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
حيرت من
![]() |
| ربطي نداره؟؟؟؟؟؟ |
خسته از كار روزانه وارد مترو مي شوم، طبقه پايين صندلي خالي ميبينم و كنار پنجره مي نشينم، اكثريت واگن با جواناني است كه اسمشان دانشجو است و پز طلبگي دارند، احساس مي كنم وارد حمام زنانه اي شدم كه تعدادي هم مرد دزدكي قاطي مرغها شده اند. پسر جواني با لحجه محلي ميگويد دانشگاه آزادين ديگه!
و همه به سخره مي گيرند حرف او را! و كلي به لهجه اش مي خندند.
حدود 10 دختر در رديف روبرو نشسته بودند و يكي شان كه درست روبروي من بود داشت با يك تكه مداد صورتش را خط خطي مي كرد، جلا الخالق! من حيرت زده ماتم برد! آخه اين كاراي زنونه جاش توي مترو نبود. شايدم بود من و اون جوون، عقب مانده فرهنگي بوديم و خبر نداشتيم. طفلك خجالت هم مي كشيد ولي كارش رو با كمك دوستش انجام داد و خط چشمي براي خودش كشيد، من هم كنجكاو شدم ببينم شايد تغييري كرده باشد ولي نه! هيچ تغييري نديدم اونم گذاشتم به حساب بيسواديم در مسائل نسوان.
خلاصه اينكه من بودم و خوشخيالي هايم كه دانشجو چه تعريفي دارد. فرهنگ چه تعريفي دارد؟ جواني و حيا، شعور و آگاهي، و .... چه طور براي ما تعريف شده است كه دوزاري ما نمي افتد.
آخه اگه بقيه آقايون با من موافق باشن ميگم كه بسياري از خانمهاي جامعه ما اين حركت دانشجوي دانشگاه ما را جلوي فرزندان خردسال خود هم انجام نمي دهند.
بازهم شايد سواد فرهنگي ما كم است.
راستي يادم رفت بگم كه گوشهايم تيز شده بود شايد لابه لاي حرفهاي انبوه دانشجويان محترم حرفي غير از آرايش و پيرايش و ماتيك و رژ، بشنوم كه نشد. شايد هم زدند زير لبي و زيرپوستي و من نشنيدم.
شايد فرهنگ ما كر است و نابينا!
واي بر ما كه شعور، فرهنگ، تمدن و خون دلهاي بسيار را كه براي اين ايران خورده شده است را به حراج گذاشتيم.
چه وارثان بي لياقتي هستيم! نه؟؟؟؟
نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
| ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد |

راستي امشب قرص ماه كامل است! صداي موزونت را از آن سوي تمدنهاي ناموزون ميشنوم و غبطه مي خورم به حال دختركان و پسران آزاد سرزمينهاي دور كه قصه مينامندشان.
سرزميني كه جغرافيايش به وسعت روياهاي تك تك كودكان معصوم شيرخوارگاه آمنه است و هوايش نيز به پاكي معصوميت دلهايمان كه اكنون از دست رفته است.
قرص ماه كامل است، از آن روي آدميان هماره تكامل را جشن ميگيرند ولي نمي دانم چرا وقتي اي ماه تو كامل ميشوي دلم ميگريد و چشمانم از بغضهاي نشكسته پرميشود. به قول شاعر شهر ما:
امشب اي ماه تو همدرد من مسكيني؟! و شايد اي ماه تو نيز از طالع من غمگيني؟؟
نمي دانم تا تو را ديدم اين ضرب المثل به يادم آمدكه گفتند: ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد؟!
امشب نيز هرچه به در كوفتم صدايي نيامد؟! حال شيرين داشتم آن شب كه صداي تيشه فرهاد از بيستون نيامد!
هرچه؟!....... در اين سرزمين آشناي غريب همه چيز، تاريخ، اجتماع، خدا، آب، مرگ، خوشبختي، ماشين، قرص، دستمال، غذا، سيب، گل، خنده و ... همه چيزهاي پيچيده سرزمين آدمهاي بزرگ و عاقل، سادهترين و كودكانهترين و معصومترين تعريف را دارند.
امشب نيز بالهاي معصومت را براي بوسههايم بگستران!
امشب نيز داستان راستيهاي كوچكمان را براي دروغهاي بزرگ تعريف كنيم تا شرمنده شوند.
امشب بيا تا كنار هم حضورش را احساس كنيم و مهرش را كه ميان ما قسمت شد.
امشب تا صبح تعليم عشق داريم و البته همچون هركلاس درسي شوخيها و شيطنتهاي خاص خودمان را.
امشب نيز بايد وجودمان را به 2 نيم كنيم. نيمي از آن خداوند و نيمي ديگر از آن آدمهاي خوب و تو اي ماه، اي فرشته سفيدپوش برفهاي آسمان، از آن روز كه زميني شدي، آدم خوبي بودي.
امشب نيز بايد اشك را خنديد و لبخند را ميان كاه و كوه قهقه زد...
امشب نيز بايد ديد ...
بايد ...
انديشههاي زيبايت را ديد...
بايد ديد...
نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
پیوندهای وبلاگ
نوشته های پیشین
POWERED BY