تبليغاتX
قدمگاه
گفت‌وگو با مدير آموزش‌و‌پژوهش مركز موسيقي صداوسيما
موسيقي رپ، زخم فرهنگي است
 
روي صندلي اتوبوس نشسته و هدفون در گوش با صداي موسيقي كلماتي را تكرار مي كند و تندتند حرف مي زند. حركاتش را كه ورانداز ميكني ياد آدم آهني مي افتي. كلاه، شلوار و پيراهن تنش با حروف عجيب و كج و معوج لاتين تزئين شده است. نوجوانان ما فرهنگي را تجربه مي كنند كه متفاوت از فرهنگ ملي و اخلاقي خودشان است. فرهنگ رپ!

موسيقی بدون شك يكی از تأثيرگذارترين هنرها بر روح و روان بشريت و عاملی مؤثر در انتقال مفاهيم و معانی و حال و هوای خاص به شنونده است، شايد اولين آوايی كه گوش انسان را بدو تولد نوازش می‌دهد زمزمه و نغمه‌های يك مادر برای فرزند نوزاد باشد.

رپ تنها موسيقي نيست بلكه يك فرهنگ است كه به جوانان سياه و اقشار تحتاني در جوامع غرب تعلق دارد، از آمريكا سرچشمه گرفته و شورشگران سراسر جهان را تحت تاثير قرار داده است. رپ فرهنگ كوچه و خيابان است كه با استفاده از ابزار و آلات بسيار محدود و ابتدائي، توجه افراد را بخود جلب ميكند. نقاشيهاي بسيار هنرمندانه و مبتكرانه بر ديوارهاي شهر، شعارنويسي با خط مخصوص، رقص هاي پر تحرك در گوشه خيابان و ترانه خواني با سبك خاص، همگي اجزايي از فرهنگ رپ هستند.

رپ ترکیبی است از کلام قوی و موسیقی ضعیف، سخنی است که برای بیان بهتر خود سعی می کند از ابزار موسیقی بهره بگیرد. موسيقي رپ از تكامل اشكال ديگري از موسيقي سياهان در محله هاي فقيرنشين برانكس نيويورك و تا حدودي هارلم شكل گرفته است.

 به گفته روانشناسان اجتماعي حاكمان آمريكايي براي مقابله با اين قشر رنجديده كه اعتراض خود را در غالب موسيقي رپ، به پديده هايي چون تبعيض نژادي پليس، فقر اقتصادي سياهان و مخالفت با جنگ افروزيهاي آمريكا در نقاط مختلف دنيا، اعلام مي كردند؛ سياست به انحراف كشيدن آن را پي ريزي كرد. از اين رو به ايجاد رپ هاي ارتجاعي و تجارتي پرداخت، كه در آن از خوش بودن و جشن گرفتن و كاري بدرد بقيه مردم نداشتن، صحبت شده بود.
 
به همين منظور به مرور اين موسيقي را با خشونت، مواد مخدر، الفاظ ركيك و انحرافات جنسي معرفي كردند.

 اگر به ريشه ها و ماخذ اين موسيقي باز گرديم به غرب آفريقا و سرود هاي ستايش ساوانا مي رسيم. رپ موسیقی رنج، ستم و افسردگی است. باتوجه به اشاعه سبك ارتجاعي اين نوع موسيقي در ايران و نگرانيها و دغدغه هاي اهالي هنر لازم ديديم تا مصاحبه اي با آقاي ممبري مدير آموزش و پژوهش مركز موسيقي صدا و سيما و كارشناس موسيقي انجام دهيم.

س. به عنوان اولين سوال بفرماييد وقتي كلمه رپ را مي شنويد در ذهن شما چه چيزهايي تداعي مي شود؟
اعتراض، چيزي كه امروزه در جامعه ما نيز به مرور ديده مي شود. چيزي كه نه شعر درست و حسابي دارد نه موسيقي. يك ريتم تكراري كه به نظرم حرف خاصي در كشور ما براي گفتن ندارد.

س. آيا ناهمخواني با فرهنگ ايراني دليل جا نيافتادن صحيح و ترويج نوع ارتجاعي موسيقي رپ است؟

اولا هر سبك وارداتي موسيقايي نياز به زمان دارد. دوما لزومي نمي بينم با وجود ساير سبكهاي مجاز موسيقي كه معنادار است و جذابيت هم دارد، جوانان ما به دنبال موسيقي بروند كه نت مشخصي ندارد و آلوده به ابتذال زبان است، فقط به خاطر جذابيت خاص.

س.اشاعه موسيقي رپ در ايران با غرب چه تفاوتي دارد؟

فرهنگ اعتراض در غرب و آمريكا با ارزش است ولي در ايران اين فرهنگ با تخريب و الفاظ ركيك و مستهجن همراه شده و ممانعت در برابر آن ايجاد شده است.رپ ارزش موسيقايي ندارد و كلام غالب است ولي آن هم در ايران از نوع درجه 4 و 5 است.

س. برخي مي گويند سبك موسيقي رپ انگار رمز و گيرايي خاصي دارد كه نسل گذشته آن را درك نمي كند؟

ممكن است درست باشد. در مديريت موسيقي بايد تمام مخاطبين و ذائقه ها را درنظر بگيريم ولي در چه سطحي؟ نبايد سليقه هاي نسل جواني را كه بيش از 70% جمعيت كشور را پوشش مي دهد، قرباني سليقه خاص اندكي نوجوان كرد كه به خاطر هيجان و كم تجربگي به سراغ رپ و ساير سبكهاي زيرزميني مي روند. 10 سال پيش پاپ ممنوع بود ولي بعد از اولين مجوزها و مديريت صحيح مسير خود را پيدا كرد و براي ما عادي شد هرچند كم و كاستي هايي دارد.

س. پس ازنظر شما پديده رپ هم در ايران عادي است؛ يعني بايد آن را با فرهنگ خودي سازگار كنيم؟

شايد اين طور به نظر برسد. هرچند در آن ابتذال هم ديده مي شود. اين سبك موسيقي، سنين 16 الي 22 يا 23 سال را پوشش مي دهد و در اين سنين به اقتضاي جواني و نوجواني تفكر خاصي وجوددارد مبني بر اينكه موسيقي رپ حرف همه مردم را ميزند درحالي كه اين نماينده همين گروه سني خاص است.

س. آيا موسيقي رپ در ايران مي تواند پيامد عدم توجه به سبك موسيقي پاپ باشد؟

جلوي پيشرفت را نمي توان گرفت يادمان باشد ما در عصر ارتباطات و اينترنت هستيم كه من اين سبك را موسيقي جامعه صنعتي با اقتضائات اجتماعي خاص خودش مي دانم.
معضل موسيقي ما اين نيست كه رپ غالب بشود يا نشود. موسيقي جدي ما هيچ وقت با رپ و پاپ و ... صدمه نمي بيند. مگر اينكه موسيقي دانهاي ما بي توجه به آن شوند.

س. چرا بسياري از منتقدان موسيقي سنتي را جدي و ساير سبكها را كم ارزش مي دانند؟

  اولا من در جايگاهي نيستم كه انتقاد كنم. نقد پيش زمينه خاصي مي خواهد. اما به نظر من موسيقي كه شكل مانا و تشخص فرهنگي نداشته باشد جدي نيست. درغرب طي 50 سال سبكهاي بسياري به وجود آمد ولي امروزه اكثر آنها يا از بين رفته اند و يا تغيير شكل يافته اند حتي مطرح‌ترين آنها كه حدود 20 سال بر موسيقي غرب حكومت مي كرد.

برگرديم به ايران خودمان؛ طي سالهاي 50-40 ترانه سراها و خوانندگاني ظاهرشدند. همزمان با آنها سبكهاي به روز دنيا و بعضا مبتذل نيز فراوان وجود داشت؛ ولي امروزه كداميك ماندگار شده اند؟ البته همان موسيقي اي كه از بطن فرهنگ خودمان پديدار شده بود. غير از چند مورد خاص ساير سبكهاي غربي مثل حباب ظاهر شده و محو شده اند؛ اما آب جريان يافته و سنگ و شني مانده است كه به مثابه فرهنگ موسيقي جدي ما است.

با وجود گذشت سالها ريتم موسيقي معروفي مانا شده و معيار و الگوي ما در تدريس دانشگاهي است، هركس به اين فرهنگ موسيقي اصيل متصل شده ماندگار شده در غير اين صورت محو شده است. هر سبك موسيقايي كه علمي و ريشه در فرهنگ ايراني داشته باشد ماندگار است.

از طرفي موسيقي در غرب همواره سير نزول اخلاقي داشته ولي من تا مرز پينك فلويد قبول دارم كه كتابهاي آن نيز چاپ شده ولي بعد از آن را به دليل اينكه نابهنجار است و از اصل موسيقي فاصله پيدا كرده قبول ندارم؛ از اين رو بايد به جوان ايراني خوراك موسيقي اصيل و نجيب و مانا داد. جوانان امروز زبان سختي دارند و زماني كه برميگردي تا زبانشان را يادبگيري در هر حال به جايي مي رسد كه با شما روراست نيست و حرفش را به همسالانش مي زند و اين گروه همسالان به دليل حمايت و تقويت هيجانات و عدم مقاومت در برابر آن باعث گرايش او به اين سبكها مي شوند.
در دنيايي كه ذهن جوان محاصره شده است و تخدير مي شود نبايد در واكنش به او افراط و تفريط كرد بلكه بايد با تعقل و باتوجه به اقتضائات سني اش با او تعامل كرد، تا در عين حال كه به دنبال هيجانات و سبكهاي وارداتي مي رود از ساير سبكهاي اصيل ايراني و تلفيقي نيز غافل نشود.

س. آيا هنوز مجوزي براي فعاليت در اين سبك صادر شده است؟

خير! هنوز ممنوع است. شما توجه كنيد كه رسانه فراگير است و موسيقي كه در آن پخش مي شود بايد از مقبوليت عام برخوردار باشد و هنجارشكن نباشد در حالي كه ارشاد هم فراگير نيست به خاطر همين كارهايي مجوز ميگيرند و پخش مي شوند كه بعضا مخالفتهايي نيز با آن ميشود. قابل ذكراست كه آهنگهاي پاپ، موسيقي روز هستند و بعد از مدتي فراموش مي شوند و اين را طي اين 15 سال به عينه ديده ايم و خود خوانندگان پاپ نيز معترف هستند؛ مسلما موسيقي رپ نيز از اين قاعده مستثنا نيست.

س.نظر شما اين است كه اعتراض جوان در موسيقي به سبك پاپ باشد و رپ نباشد؟

 پ. بله! اگر سير تحول موسيقي رپ را درنظر بگيريم متوجه مي شويم كه به سوي ابتذال رفته است و يا آن را آگاهانه برده اند. اعتراض يك فرد فرهنگي بايد با فردي كه در جوي بد بزرگ شده متفاوت باشد و بايد حدود اخلاقي و اجتماعي را رعايت كنيم. آن اعتراض هاي ركيك خاص فرهنگ غرب است، حواسمان باشد ما در جامعه ايراني، با فرهنگ اسلامي زندگي مي كنيم.



س.اما در تلويزيون هم ما موسيقي رپ را شنيده‌ايم
 
 بله! منتها در تيتراژ برخي سريالها و آن هم به شكل فكاهي و نه جدي!


س.اگر مجاز نيست پس چرا در شكل فكاهي مطرح مي شود؟
لابد دليلي داشته است. من نمي دانم كارگردان يا ناظر پخش يا مدير آن شبكه چه سياستي داشته است ولي به نظر مي رسد در برخي كارهاي اينچنيني كه خواننده ها از قبول كار امتناع مي كنند از بازيگران همان سريال استفاده مي شود و به اين دليل، شكل ابتدايي و فكاهي پيدا مي كند. قابل ذكر است كه يكي از وجوهات سخت كار رسانه اي، موسيقي است.

س. به نظر شما در مقابل اين گرايش به رپ چه واكنشي بايد صورت بگيرد؟
 
به نظر من نبايد به اين موج دامن زد، اين موج مثل بقيه به زودي مي گذرد و فراموش مي شود. اين سبك و محاوره مبتذل در ايران ما نيز سابقه دارد و كلاه مخملي هاي قبل از انقلاب نمونه آن هستند كه مردانگي، معرفت، لوتي گري با آن عجين بود اينها زخم هاي فرهنگي است و نبايد زياد آن را دستكاري كرد. نظر من اين است كه با رپ نمي شود به جوان شخصيت، مرام، معرفت و اصالت داد.

س. رسانه ملي و مديريت فرهنگي براي مقابله با اين به اصطلاح موج موقت چه كرده است؟
پ. تنها ترفندي كه تا الان انديشيده شده است محدودكردن آن است كه به تبع آن شكل زيرزميني پيدا كرده است. بنابراين همان طوركه قبلا گفتم با كنترل و نظارت صحيح و تحمل و صعه صدر مي توان جوان و نوجوان را با موسيقي سالم و سازنده واكسينه كرد تا آسيب جدي نبيند تا اين موج نيز بگذرد. اين سبك موسيقي رپ هم اگر اصالت داشته و حرف تازه اي داشته باشد ماندگار است در غيراين صورت فراموش مي شود.
+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 12:36 |
 
 چمران از زبان چمران
 

 
وقتی از ابوجمال می گوید اشک در چشمان مهندس پر می شود؛ از روزی می گوید که در اولین زیارت مولای متقیان حضرت علی(ع) در نجف از شدت محبت یک روز تمام به دیواره های حیاط چسبیده بود و زار زار گریه می کرد ولی عظمت مولایش آنچنان سوزان بود که نمی توانست به او نزدیک شود تا وارد حرم شود ناچار برمیگردد و فردای آن روز به دیدار حرم می رود. با دیدن چشمان اشکبارش در دل می گویم: آدرس را درست آمده ام.
و آن هنگام که از بهترین مناجات برادر می پرسم چشمهایش خون می شود و اشک و زمزمه می کند:
 
 

«خدایا! به هرکه دل بستم تو دلم را شکستی!

 

عشق هرکس را که به دل گرفتم تو از من گرفتی!

 

هرکجا خواستم که دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم تو یکباره همه را برهم زدی

 و در میان طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورانم

 و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم،

 

 خدایا! تو اینچنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم،

 و به جز تو آرزویی نداشته باشم،

 و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم

 و جز در سایه توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم،

 خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر می کنم»

 

موقع خداحافظی بود باید می رفتم و او را با بغضهایش تنها می گذاشتم شاید بی حضور من تمام خستگی هایش را برای برادر بگوید و آرام شود.

 

متن کامل مصاحبه

 

http://www.jahannews.ir/pages/view.php?id=29541

 

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 18:32 |

                                                    نسل عجیب

 

                                           

بی تو، بی من، بی همه چیز می شود فردا صبح،

با من، با تو، با همه چیز می رود امروز هم!

افسانه های زندگی ما زندانی گوشهای کودکانی است که برایشان نگفته، رفتیم! ولی از مادران خود بسیار شنیدیم! ولی ما بودیم که اسیر قصه هایشان شدیم و هستیم هنوز!

و من پسرگنده ای که به هیچم مینازم در میان شما گم شده ام! حتی اشاره ای نیز نکردید که من هم هستم حتی برای خودم.

ما درحال شدنیم ولی به چه چیز کمتر کسی می داند!

ما درحال رفتنیم ولی به کجا! کمتر کسی می داند!

استادم میگفت:

«شما نسل عجیبی هستید می روید! به کجا!؟ کسی نمی داند! شاید هم همه می دانید در هرحال به خودتان مربوط است! ولی برایتان نگرانم! اینجاست که احساس مسوولیت می کنم!

شما می روید ولی به جایی که می دانید هیچکس منتظرتان نیست!

و برای یک نسل بدتر از این نیست!»

و من، این گمشده! با خود گفتم استاد! من شاید منتظرم!

به قول خودم: منتظر باید بود! چشم انتظاری لذتی دارد که باید از کبوتر پرسید!

رند کلاس انگار در دلم می شنود همه را، با خنده می گوید:

طفلک! گم شدی!؟ آدرسی هم که نداری پیشت! بمان اینجا منتظر! آنقدر بمان تا علف زیر پایت سبز شود!

گفتمش: ممنونم!

خوش به حال دل من که نمی دانم امروز چه شد؟

  خوش به حال همه آدمها که به عقل خود می نازند و  به کار!

 و به همه آنچه که دارند و ندارند!

خوش به حال همه ماهیها که هیچ وقت تشنه نمی شوند!

خوش به حال دل سنگ که هیچ وقت نداره دل تنگ!

خوش به حال ستاره که مهم نیست روی زمینه یا هوا!

خوش به حال همه ماهیها!

ختم کلام:

عزیز دلم من تشنه ام! کسی هم نیست که یه لیوان آب خنک بهم تعارف کنه!

از قضا یه جایی یه موجود نازنین و کچلی یک شعر از شاملو را به یادم انداخت که برایتان می آورم.

***

تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد از شادی لبخند بهره می تواند داشت.

آنکه جای کافی برای دیگران دارد، صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد، با دیگران بگرید.

***

چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو برزبان جاری شود تا حرکتی اعتمادانگیز انجام گیرد؟!

بیا تا جبران محبتهای ناکرده کنیم.

بیا تا آغاز کنیم

فرصتی گران را به دشمن خویی از دست داده ایم

و کسی نمی داند چه قدر فرصت باقی است تا جبران گذشته کنیم

دستم را بگیر!

 

***

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود و گفتن که سگ من نبود!

ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد!

ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش و بی احساس عشقی،

او را به خود وانهادن و گفتن که: دیگر نمی شناسمش!

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من اینچنینم!

ساده است که چگونه می زیییم،

باری زیستن ساده است و پیچیده نیز هم!

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:24 |

                هفت خوان، هيچ براي هيچ!

                                            

امروز بعد كلي كلنجار با خودم خواستم مطلبي جديد بنويسم. آخه ديگه واقعا آبروريزيه! شايد ماهي يك بار هم نمي تونم بنويسم. البته براي سرنزدنم به وب دوستان هم كه هيچ بهونه اي ندارم به جز مشغله، ناراحتي، استرس، نگراني از پول آب كه دو ساله پرداخت نكردم و پول برق و گاز و تلفن جدا! استخدام كه روزبروز سنم داره ميره بالا، فوت مادربزرگم كه همين جا از همتون استمداد فاتحه براي مرحومه دارم، دلهره از پايان خدمت كه برعكس همه (بخصوص سهيل نادان كه در حسرت همچين روزيه) داره اشك از چشمام ميريزه، نگران نباشيد اشك شوق نيست اين همون اشكيه كه از شيون ديروزم مياد(مثل صداش فردا درمياد)، خلاصه ملالي نيست و نبود جز دوري دوستان.

حالا براتون بگم از ترخيص خدمت و گرفتن كارت.

 

خوان اول:

وقتي ميري كارگزيني وظيفه، اول بايد در بزني و تصور كني كه اومدي پيش رئيس بانك و ميخواي وام بگيري، تمام صحنه، دكور و دكوپاژها بايد تغيير كنند(در نهايت هم توضيحي ندارم بدم كه چرا بايد اينجوري تصور كنيد فقط فكر كردم كه اينجوري بهتره).

اجازه دادن روي صندلي ميشيني البته اگه جا باشه. بعدش منتظر ميشي تا صبحونه تموم بشه، بعد تلفن جواب داده بشه، بعد دوستان دور و نزديك رد بشن. تا نوبت به تو برسه. بفرماييد:

-         اومدم تسويه كنم.

-         نامه اعلام وضعيت گرفتي؟

-         بله، ولي يادم رفته بيارم!

-         خسته نباشي، ببينم پروندت سياهه يا سفيده! بله امتحان عقيدتي دادي، عكسم كه دادي، كارتت هم كه اومده، فقط پرينت 2 ماهه آخررو برام بيار. اوكيه! برادر!

ماهم رفتيم پرينت گرفتيم، اصلاح كرديم، امضاگرفتيم و اورديم!

 

خوان دوم:

در اين مرحله اگه اضافه نداشته باشي، مرخصيهاتم درست رفته باشي، خلا خدمت نداشته باشي، مثل من خوش تيپم باشي، تازه بايد نامه تاييد اعلام وضعيت رو بگيري و ببري تا

 

خوان سوم:

مسوولت معاونت امضا كنه، تازه اگه جلسه نباشه، مسافرت و مرخصي نباشه، اخلاقش هم سرجاش باشه و هزار اگر و اماي ديگه و شانس بياري و پسر مسوولت شب قبل نمره 20 ديكتشو به بابا نشون داده باشه و همسرش هم با گل و بلبل استقبالش كرده باشه، خلاصه خوش شانس باشي مثل من، امضا ميشه! ولي ساعت اداري تموم شده و فرداي اون روز

 

خوان چهارم:

نامه رو مي بري بايد دو تا معاونت هم امضاش كنند، اگه تا ظهر بتوني تموم كني نشون دادي كه مثل خودم تيزي،

 

خوان پنجم:

فرم رو ميدي تا اگه موردي نداشت و امضاها درست بود فرم بعدي كه فرم تسويه حساب اصلي است رو بگيري، لطفا منتظر بمانيد مسوول مربوطه رفته دستشويي!‌‌‌‌‌  

 

خوان ششم:

فرم تسويه رو ميگيري و بايد در عرض 48 ساعت از 17 مسوول و معاونت امضا بگيري كه اين مرحله خود به هفت خوان مستقل تقسيم مي شود كه در اين مقال نمي گنجد.

حالا اگر مثل بنده بدشانس باشي و روز چهار شنبه فرم تسويه بگيري، از اين 17 مسوول، اولي و دوميش كه مسوول مستقيمند و در ساختمان خودمان هستند، ولي اونروز رفتن مرخصي يا مسافرت و تا امضاي اين دو رو نگيري بقيه امضا نميدن!

پس برو شنبه با فرم جديد بيا! روز از نو روزي از نو!

 

خوان هفتم:

اگه كارت و گرفتي و مثل من خوش شانس بودي و ننه بزرگت مرده بود و شيريني ازت نخواستن و كل قضيه رو بتوني با 1 كيلو خرما سرهم بياري ........

تازه بايد فكر كني كه با اين كارت چيكار بايد بكني؟ هيچ! ، اصلا به چه دردي ميخوره؟ هيچ!، اصلا چرا رفتي خدمت؟ هيچ!، اصلا چرا اومدي بيرون؟ هيچ!

خلاصه هيچ براي هيچ!

آقا محمود تو هم برو خوان هفتم رو از اول بنويس كه تازه شروع گريه هاته! کارتو گرفتی همه چیز را باید فراموش کنی حتی خودت را!

                                           

 * نكته مهم به شخص خاص: البته اين خوانها براي آقا سهيلينا كه مهم نيست چون ايشون اصولا رمان ميخونن نه شاهنامه!

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:11 |

سال موش

پیشگویی در کشورهای غربی اغلب براساس حرکت خورشید و بروج دوازده گانه انجام می شود اما محاسبات پیشگویان آسیایی از روی حرکت ماه است و برهمان باور سعادت و شقاوت را بسته به ماهیمی دانندکه شخ در آن زاده شده باشدواین است تفاوت اصلی طالع بینی شرقی وغربی سال قمری دوازده ماه دارد که هر دوازده سال یکبار برای تکمیل تقویم زمانی چند روز به آن اضافه می شود به همین دلیل شروع سال نو درکشورهای شرقی هیچ گاه زمان مشابهی ندارد.

این چرخه نیز مانند بروج دوازده گانه مجموعه ای از نماد سالانه استکه ترتیب این نمادها در تمامی دوره ها یکسان است به عبارت دیگر دوازده حیوان مظهر دوازده سال این چرخه هستند که زندگی شخصیت و سرنوشت افراد زاده شده در هر کدام از این سالها زیر نفوذ ویژگیهای حیوانی است که نماد آن سال دانسته شده است. انتخاب این حیوانات و صفاتی که به آنها نسبت داده می شود ریشه های اساطیری و رمزگرایانه دارند برای نمونه موش زیرک و حقه باز است.

حیوانات نماد این دوازده سال عبارتنداز:

موش،گاو،ببر،گربه،اژدها،مار،اسب،بز،میمون،خروس،سگ و خوک.

شایان ذکراست افزون بر انسان، وقایعی که در هر سال رخ می دهد نیز تحت تأثیر و نفوذ حیوان نماد آن سال قرار میگیرد. به علاوه متولدان یک سال سرنوشت و ویژگیهای شخصیتی یکسان دارند.

شخصیت کلی متولدان سال موش

1279-1291-1303-1315-1327-1339-1351-1363-1375-1387

خوشگذران، گمراه کننده و خودخواه

موش با ویژگیهای جذابیت و خشونت زاده شده است ودر نگاه اول، شوخ طبع و متعادل به نظر می رسد، اما فریب او را نخورید، چون خشونت و ناآرامی در پس این چهره خونسرد پنهان است. اگر مدتی با او همنشین یا همسفر شوید، به پریشان حالی، عصبانیت و تندخویی اوپی خواهیدبرد.

موش همیشه آشفته، ناراضی و گاهی عصبی است و همواره بنا را بر گله و شکایت می گذارد.

موش فعالیت گروهی را دوست دارد، اهل معاشرت و اجتماعی است.

موش نیکبخت و فرصت طلب است و همواره از همه کس به نفع خود استفاده می کند. هرچند سرزنده به نظر می رسد ولی در این ترس به سر می برد که روزهای پیری اش را چگونه باید بگذراند. با وجود این که همیشه در زمان حال زندگی می کند برای دوران کهنسالی خود خیالهایی دارد.

خانم موشها نیز به ذخیره سازی بیش از حد مواد غذایی می پردازند. هرچند به دلیل پرخوری تمام آنها را خیلی زود مصرف می کند.

موش اغلب خیالباف و گاه خلاق است. او درعیب جویی سرآمد همه است و دیگران دوست دارند به نصایحش گوش فرادهند اما با زیاده روی او، از این میل و رغبت کاسته می شود.

موش گاهی بی چشم و رو و پست ولی در عین حال راستگوست. او هرکاری را تا آخر دنبال خواهد کرد حتی اگر بداند که شکست خواهد خورد.

موش صرفنظر از اینکه به چه کاری بپردازد ترجیح می دهد به جای تکیه بر فعالیت جسمانی با فکر و زیرکی خود امرار معاش کند. تن پروری و علاقه به زندگی راحت و بی دردسر برای بعضی از موشها مایه پشت گرمی است، شاید به همین دلیل، آنان در تجارت وسیاست موفق هستند، درعین حال، موش توانایی آن را دارد که یک رشته هنری را با موفقیت پیگیری کند. او بیشتر می کوشد تا اندیشه اش را به کار گیرد تا اینکه به کارهای بدنی بپردازد.

با اینکه موش موجودی سودجوست، ولی به وقتش بسیار احساساتی می شود. اگر عاشق کسی باشد-حتی اگر این عشق او دوجانبه نباشد- دین و دنیا را به نگاهی می بازد و به راحتی عنان اختیار خود را به دست دل می سپارد.

ازنظر روابط احساسی و عاطفی بهتر است موش با کسی که در سال اژدها به دنیا آمده رابطه برقرارکند، در این صورت قدرت وآرامش اژدها با زیرکی موش به خوبی سازگار می شود. گاو نیز می تواند برای موش یار خوبی باشد. او درکنار گاو احساس امنیت می کند واطمینان خاطرکافی را به دست می آورد.

میمون موش را افسون می کند. حتی اگر موش آمادگی و توان پذیرش این حالت را نداشته باشد. آقای موش با ناامیدی و دیوانه وار عاشق خانم میمون می شود. خانم میمون نیز از شیفتگی و آشفتگی موش لذت می برد.

موش حتما باید از اسب حذرکند، زیرا اسب استقلال طلب و کله شق است و نمی تواند روحیه سودجویانه موش را تحمل کند. خدا آن روز را نیاورد که آقای موش با خانم اسب آتش ازدواج کند! جای شکرش باقی است نماد اسب آتشین هر شصت سال یکبار تکرار می شود(سالهای 1258 و 1345) و همین امر، امکان بروزخطر را کاهش می دهد. موش باید از گربه نیز دوری کند، دلیل آن هم واضح است.

موش دوران کودکی شاد و راحتی دارد، ولی در جوانی، با وجود آسودگی نسبی، ممکن است زندگی پرماجرا وپردردسری داشته باشد و حتی دچار ضرر و زیان مالی و شکست در عشق شود، اما در دوران سالخوردگی زندگی راحت وآرامی مطابق با آرزویش خواهدداشت.

فصل تولد نیز در چندوچون سرنوشت موش تأثیر به سزایی دارد، موش متولد تابستان خوش اقبال تر است، زیرا در تابستان انبارها پر از آذوقه اند، اما موش متولد زمستان باید برای یافتن غذا، تا آخر عمر تقلا کند و خطرات احتمالی اینکار را نیز به جان بخرد که زندگی انسانی به صورت زندانی شدن یا مرگ ناگهانی نمود پیدا میکند.

مشاغل مناسب متولدان این سال

مغازه دار، سمسار، فروشنده دوره گرد، حسابدار، کارمند رسمی(عالی رتبه یا جزء) مدیر تبلیغات، روزنامه نگار، تاجر، موسیقیدان، نقاش، نویسنده و منتقد.

رابطه دوستی موش با سایر حیوانات

با موش: خوب است، اما هیچ یک از آنان نمی توانند در برابر وسوسه و توطئه چینی دیگری پایداری کند.

با گاو: بد است، آنها چیز زیادی برای گفتن به یکدیگر ندارند.

با ببر: حرفش را هم نزنید، ببر ایده آلیست و موش گرایشاتی کاملا مادی دارد.

با گربه: هیهات! نظر گربه درباره موش برو و برگرد ندارد و مطمئنا به هیچ وجه دوستانه نیست.

با اژدها: امکان پذیر است، این دو قدر یکدیگر را می دانند وموش به آن فکر نمی کند که در پرتوی درخشندگی اژدها خودنمایی کند.

با مار: بدک نیست! هر دو حرفهای زیادی برای گفتن به هم دارند که آکنده ازغیبت و شایعه پراکنی است.

اسب: حرفش را هم نزنید! آنها با یکدیگر سازش نمی کنند.

با بز: این دوستی ناپایدار مانند برق گذراست.

با میمون: بله، اما همیشه به خرج موش.

با خروس: دوستی این دو در حد آشنایی و بسیار سطحی خواهد بود.

با سگ: نه، اهداف موش برای سگ بی ارزش است.

با خوک: دو دوست خوب که از بودن درکنار هم لذت می برند و خوشحالند. پرخاشگری موش بر خوک تأثیر نمی گذارد.

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:49 |

دلت را بتکان

چند روزي بود كه ندانسته و ناخواسته از شدت سرماي زمستان و سردي مردمي كه خود نيز از قماش ايشانم به غار تنهايي خويش پناه برده بود!

نمي دانم خرس بودم يا از جنس اجداد غارنشين خويش! ولي هرچه بودم ديگر نيستم!

آن جد نيمه اهلي ما اگر مي دانست! چه مي كرد!؟

نمي دانم!

ولي در دنيايي كه عده اي از ابنائش ناز شكم بادكرده شان را مي كشند و كثيري نيز از گرسنگي سنگ بر شكم مي بندند.

عده اي از فرزندان همان غارنشين! گندم هاشان را به دريا ميريزند تا مبادا ارزش سود سهامشان كم شود!

و برخي ديگر در گوشه اي مردگان گرسنه شان را با آه دل آتش ميزنند تا شايد يك بار بوي كباب به مشام بشنوند.

و برخي نيز از همان ابناء با شكمهاي گرسنه بر الماسها ميخوابند و خونشان عيار مي بخشد به آنچه نفرين است.

برخي آبله پاي در بيابانها مي ميرند و تشنه جرعه اي آب حسرت به دل مي مانند و عده اي ديگر در همان بيابان خشك، از خوان نعمت خدا و بهترين بنده اش مي خورند و فرزندش را تشنه سر مي برند و نمكدانها ميشكنند! ميگساري ها مي كنند!

چرا فرزندي كافر از طفلان همان غارنشين با كلمه اي و بيتي و آيه اي رستگار خود ميشود(حداقل ممكن!) و رستگار خدا!

ره صدساله به يك شب رفتن مگر جز اين است!

و فرزندي ديگر بعد عمري عارفشناسي و علم و مطالعه، پيامبري را كه همه علم و معرفت اموخت اش از صدقه سر رسالت اوست نفي ميكند و عمري را كافر ميشود

ره صدساله به يك شب رفتن مگر جز اين است!

آري تازه مي فهمد كه اي واي! اندازه يك عرب جاهلي ملخ خوار زنازاده ابوسفياني نمي دانسته! و بايد برگردد به آن دوره و آري ديگر! نطفه اي حرام بكارد، چه ننگ قشنگي به پيشانيت زدي!

اف بر ما و شما كه آهي از ما برنخاست و فريادي چنين نيز نشد!

ايكاش آسمان به فرش مي آمد و ما را با خود ميبرد! به هرجا غير از اينجا و مردماني چون من و شما! روي رشدي را سفيد پوش كردي! دجال زمانه!

آري شكر كه به گفته خود مي رسم! چگونه است كه دجال را در ميان خود نجوييم. بر عاقبت خويش نيانديشيم!؟

عيد نوروز مي رسد از راه!‌ بياييد دعا كنيم تا جمشيد روزگار! از راه پر راز و رمز وحي روزي برسد و جامهايمان را پركند از معرفت رستگاري او و محبت جد احمدش!

در اين ميان روي نفس غارنشين خويش را سفيد كنيم!

پابرهنگان را فراموش نكنيم كه گفته است:

ما وارث پابرهنگانيم!

بيا و دلت را بتكان!

 

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:1 |
دوستی دوش صحبت از سرنوشت کرد. واژه ای که هم می شود سری نوشت و هم ننوشت.

مطالب زیادی رد و بدل شد که در این مقال پرداخت به آنها خارج از حوصله من و شماست. ولی نگران بود شاید بازهم مثل من و توِ که همه ما این احساس را به قسمی در وجود خود داریم و در ناخودآگاه جمعیمان.

برخی این سرنوشت را در نگرانی نان شب میجویند و برخی در نمرات آخر سال و یا کنفرانس اول ترم.

برخی آن را در قبض برق و آب و تلفن می بینند و برخی در لگدمان شدن یا پذیرفته شدن احساسهای قشنگشان در نگاه همنوعان.

برخی در فلسفه از همه نوع آن می جویند و برخی در وجودشان و اندکی شاید بیش در نوسان دود سیگارشان و یا در مارک مشروبشان.

یادمه یکی در سند منقوله داری میجست که همه جای آن را موریانه خورده بود و جز آرم شیر و خورشید چیزی از آن باقی نمانده بود.

گفتم شاید سرنوشت من خط من است. یعنی هرچه خوش خط تر باشی سرنوشتت نیز قشنگ تر خواهدبود. شاید سرنوشت من کتاب زندگی من است بسته به موضوع آن می تواند برای هر کسی مهم باشد یا نباشد و جالب نیز هم.

گفتم شاید سرنوشت چیزی غیر از یک واژه نیست که من و دوستم را به بازی کلمات وادار کرده است.

و گفتم که شرنوشت شاید شعر من است که فقط خودم میخوانم ولی نه این هم نیست.

سرنوشت من شاید مال خود من است با مرزهایی مشخص.

ولی نه یکی در وجودم نه به فریاد که به نجوا گفت:

سرنوشت تو همان مرز خدا با خودش است

باشد...

 

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 16:17 |

غمهای دلت را بساط کن!

از راه رسيد، خسته و غمگين، كوله بارش سنگين بود، بساط كرد كنار كوچه، پارچه سياهش رو روي برفهاي يخ زده پياده رو بازكرد.

اجناسش رو چيد، تميز و مرتب، طوري چينش مي كرد كه به چشم مردم خشگل بياد، اصطلاحا «تو ديد بزنه!» بعدش كناري ايستاد و زل زد به آسمان و نگران شد.

بعضي مردم تعجب مي كردند، بعضي نگاهي و گذري و بعضي هم مثل من و تو كنجكاو!؟

    چي مي فروشي؟

    غم!

    كه چي؟ غم كه فروشي نيست!

    ولي من مي فروشم! چند مي خريش؟ مگه تو دوست نداري از دست غمهات خلاص بشي؟

    من خودم به اندازه كافي غم دارم! پيشكش خودت.

    خب تو كه زياد داري پس چرا مثل من بساط نمي كني تا بفروشي؟

    غم ما بدبختهارو كي مي خره؟! بعدش تو مثلا امروز چه قدر كاسب بودي؟!

    هيچي! ولي شايد تو يه چيزي ازم بخري

    دلت خوش ها؟!

غرق صحبت بوديم و من كه فكر ميكردم چه قدر احمقم كه با يك ديوانه تر از خودم چي ميگم و چيا مي شنوم؟!

مدتي كنار بساطش ايستادم و هردو منتظر مشتري كه از ما غم بخرد. ولي زهي خيال باطل؛ كدام آدم غم جلوي مهمون خونش ميزاره؟!

و كدام مرد براي زن و بچه اش غم مي بره؟!

پرسيدم:

    چرا جار نمي زني؟

    چرا! دارم داد مي كشم! نمي شنوي مگه؟ گلوم پاره شد!

    تو كه همش ساكتي و با غم و حسرت آسمون رو نگاه مي كني؟!

    من تو دلم جار ميزنم.

    اي بابا! ... گير چه آدمي افتادم. ببينم تو از كي تا حالا غم مي فروشي؟!

    خيلي وقته! يادم نمياد از كي و چه ساعتي، شغل پدريمون بوده، از وقتي چشم باز كردم خودم، پدرم، پدربزرگم تا نسلها قبل غم فروش بوديم. همه مردم خريدار غم نيستند؛ تك و توك اند. جالبه كه من غم هام تموم شده و امروز غم كس ديگه اي رو مي فروشم.

    غم كيه؟

    شايد بعداً بهت بگم. آماده باش كه بعد از اذان و غروب خورشيد بايد بريم مسجد. آره ميگفتم كه، تو اين دوره زمونه آدما خودشون به اندازه كافي غم دارن و چند نفري هم كه خوشي زده زير دلشون خريدار غم كسي نيستند. خلاصه اينكه بساط ما، رو دستمون باد كرده! ولي ميگن يكي هست كه خوب مي خره، هر سال چند روز غم آدما رو دوبله، سوبله، و براي بعضي ها رو چند برابر قيمت روز ميخره. امشب هم يكي از اون روزهاست. او برخلاف بعضي آخوندها كه ميگن از ارمني، جهود يا مسيحي جماعت چيزي نخريد؛ دين، رنگ پوست، شغل، سابقه، جناح سياسي، فقير و غني براش مهم نيست. قيمت غم رو خودش تعيين ميكنه. يادمه پارسال غم يه پسر واكسي رو به بالاترين قيمت خريد، حتي بالاتر از قيمت رئيس جمهور! هركي با اون معامله كنه راضي برميگرده!

 

صداي اذان از گلدسته هاي مسجد بلند شد. خورشيد پشت دريايي از خون غروب كرد. بعد از نماز دلم سنگين شد، هواي محراب هم. گوشه اي نشستم، كم كم تعداد آدمهاي سياهپوش مسجد زياد شد. دلهايي كه اومده بودند تا غمهاي خود را به او بفروشند.

آن شب بغض ها يكي يكي تركيدند و دلها هرچه داشتند از غم، پر و خالي كردند. همه فروختند و او همه غمها را شنيد و خريد.

آن شب هيچ كس دست خالي به خانه برنگشت!

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 10:27 |

امروز دلم وا شد

رها از مسلخ عثل و معما شد

زمان صبح و هوا روشن

ولي سرد و بسي بي روح

يكي مي گفت:

ديشب ابرها قرباني اش كردند

بي بي خورشيد را مي گفت!

كشتند و لگد بر حسرت سبز درختان مي زنند امشب

مرو بيرون، نه ظهري هست و نه روزي،

نه جويي و نه جارويي، و نه نارنج خوشبويي

بي بي خورشيد چرا رفتي!؟

از اين افسونها بسيار مي گفتي: كه افسانه است!

بيا!

چندي است چشمانم انيس مرگ، يا افيون تاريكي است

بيا!

درخواب بينم

گرم ميرم

بيا!

تا ياد تابستان كنيم

زمستانش و نه پاييز را حس شرافت نيست

همي بي روح تر از خويش و از خويش اند

خودت گفتي كه برف و يخ حياي او، ‹ننه سرماست›!

ولي انگار اين زال سيه دندان،

زنگي شده

قصه هايش را همه كابوس مي گويد

ما، كودكان روستاي بيدلي،

از تب و كابوسهايش خسته مي خنديم

بازهم تكرار

انگار!

بخت ما شور است

صداي تير... خش ... خش ... زنجير... مي آيد

خداوندا!

نشايد ماه را امشب ... !

امشب نوبت ماه است ... ؟

فردا چه...؟

+ نوشته شده توسط محمود عباس نژاد در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:59 |

آيين شب يلدا يا شب چله

 

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند .

برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .

ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و  سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند 

 

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.

 

فال حافظ یادتون نره و شاهنامه خواني</